طراح قالب: همـــراز
ای مشت برافراخته افراخته تر شو
1) قبل از عید امسال، هنگام دفن شهیدان در دانشگاهمان، مطلبی نوشته بودم که نمی دانم چرا هرگز در این جا نیاوردمش. خلاصه ی کلام این بود که: حکومت فعلی ایران به شدت احساس خطر می کند و بنابراین هرگونه اعتراضی، حتی اگر کوچک باشد، به شدت سرکوب می شود. از آن جا که این حکومت از ابزار دین برای بیان عقاید خود استفاده می کند، می تواند توده های کم شعور جامعه را به خود جذب کرده و از آن ها در این موارد بهره گیرد. حرکتی که این حکومت در دانشگاه انجام دادنشان دهنده ی در سرازیری افتادن بود.
2) ایران از جوامعی است که تمامی تغییرات مهم و مفید در آن، توسط طبقه ی متوسط و رو به بالای شهری اتفاق می افتد. حتی در انقلاب مشروطه، هنگامی که شیخ فضل ا... علم مخالفت را بلند کرده بود و پس از آن در هنگام استبداد صغیر، طبقات پایین جامعه از استبداد حمایت می کردند و به بهانه ای مشروطه خواهان را ضد دین و عامل بیگانه می خواندند(همان فرضیاتی که هم اکنون به کار می برند). این توده های مردم به دلیل نداشتن سواد کافی و مهم تر از آن نداشتن شعور مناسب، به راحتی با ابزار دین تحریک می شوند.
3) من، برخلاف بسیاری، این اعتقاد را ندارم که جنبش اخیر، جنبش طبقه ی متوسط به بالا بر علیه طبقه ی پایین است. یا این که تنها افراد طبقه ی متوسط به بالا در این جنبش حضور دارند. خود بنده افراد بسیاری از طبقات پایین جامعه را مشاهده کردم که در این تظاهرات ها و اعتراض ها نقش فعالی داشتند. اگرچه باید ذکر کنم که تعداد افراد این طبقه نسبت به طبقات متوسط به بالا کمتر بود(که دلایل خاص خودش را دارد). اما نباید از وجود این افراد غفلت کرد. به نظرم دلیل این نتیجه گیری اشتباه محل وقوع این تظاهرات ها بود که بعضی را به این نتجه رساند(که البته از این نتیجه گیری منظور خاصی دارند).
4) مطمئنا اگر این جنبش بخواهد راه سالمی برای رسیدن به مقصود در پیش گیرد، چند سالی زمان نیاز دارد. در جواب خیل کسانی که این روزها را با اواخر زمان شاه مقایسه می کنند، می توان گفت که هرچند ظاهر یکی است، اما در آن زمان گروه های قدرتمند مخالف به اوج خود رسیده بودند. در حالی که این امر در ایران امروز تازه در حال شکل گیری است.
5) نمی دانم چرا همه ی دیکتاتورهای دنیا، در این مواقع از یک روش یکسان پیروی می کنند و همگی فکر می کنند که این راه برای آن ها نتیجه ی متفاوتی به همراه دارد.
6) مطمئن باشید که حکومت ایران آینده، پس از مدتی از همین روش دیکتاتورهای فعلی استفاده می کند. چون حکومت هایی به گروه ها و افراد آزادی سیاسی می دهند، که مطمئن باشند پایه های حکومتشان به راحتی به لرزه نمی افتد. همین حکومت ها در مقابل خطرات بنیادی(از دید خودشان) سرکوب شدید را پیشه می گیرند. البته سرکوب شدید آن ها در بسیاری موارد برای مردمانی مثل ما آرزو است.برای نمونه می توان به حکومت آمریکا در برخورد با کمونیست ها در زمان اوج گیری آن ها اشاره کرد.
7) به نظرم یکی از نیازهای اساسی مردم ایران این بود که سالهایی از تاریخشان را با حکومتی اسلامی سپری کنند. در مقاطعی(به خصوص پس از صفویه)، همیشه ایرانیان پادشاهان را افرادی می دیدند که حکومت امام زمان را غصب کرده اند!!!! و مردم مشکلاتشان را در عدم وجود حکومتی دینی می دیدند و در حسرت آن می سوختند. این سال ها می تواند به فرزندان ما بیاموزد که این نوع حکومت، یکی از بدترین نوع حکومت هاست که با دموکراسی و آزادی کاملا متناقض است(اصولا هر حکومت ایدئولوژیک با این دو مقوله به مشکل بر می خورد). کسانی مانند شریعتی که به عنوان روشن فکر دینی نامیده می شوند نیز اگر به قدرت می رسیدند، در مراحلی با تناقضات شدید روبه رو می شدند که پاسخی برایشان یافت نمی شود. اصولا حکومت ایدئولوژیک در نهایت حکومتی دیکتاتوری می شود.
8) عقیده دارم که برای یک انقلاب سیاسی، بیش از شعور مردم نیاز به هیجان آن ها داریم. به همین دلیل است که یک انقلاب سیاسی صرفا به همان نتیجه ای که مردم به خاطر آن به خیابان آمدند، نمی رسد. بلکه رهبران گروه های مخالف در این هنگام با لابی ها و فرصت طلبی ها قدرت را به دست می گیرند و چیزی که آن ها می خواهند لزوما همان چیزی نیست که اکثریت می خواهند. به همین دلایل، من اصلاح طلبی(رفرم) را بیشتر می پسندم. ولی در حکومت های دیکتاتوری که این امکان گرفته می شود، تنها راه باقی مانده انقلاب است.
9) مسلما با وقوع انقلاب کسانی سواستفاده خواهند کرد. اما مهم این است که من و تو نقش انفعالی نداشه باشیم. در مرام من اگر در زندگی اثر گذار باشیم، حتی اگر به چیزی نرسیم(که بیشتر اوقات نمی رسیم)، کار خودمان را کرده ایم. هرچند این اثر کوچک باشد و هیچ کس جز خودمان آن را نبیند. سواستفاده گران همیشه هستند. چه می توان کرد؟؟!!؟؟!!
10) برخلاف تمام حرف هایی که در مورد نسلمان زده می شد، این بار خودی نشان دادیم.
11) در جایی خوانده ام که اسلام برای صیغه کردن غلامان و مردان نیز حدیث و احکام دارد. پس خیلی نباید نگران تجاوزها بود. کاملا شرعی است!!!!!!!!!!!!!
12) همه ی اقدامات حکومت کنونی ایران مصداق "گور خود کنی به دست خویش" است.
13) با تمام نفرتم می نویسم: مرگ بر دیکتاتور
از هر دری سخنی:
1) به خاطر هم دردی تان سپاس گذار... ولی خدا را شکر، هنوز رابطه مان آن قدر خراب نشده.
2) فکر این که روزی رابطه ام با ستیا کاملا قطع شود برایم دیوانه کننده است.
۳) حالا که پابند تو هستم، می گریزی
پابند لبخند تو هستم می گریزی
با خنده هایت زندگی می آفرینی
تا دیدمت فهمیدم این را، آخرینی
۴) فکر می کنم این بار به اندازه ی تمام روزهایی که ننوشته بودم، نوشته ام.
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 14:20 توسط لجباز | لينك به مطلب |
ای عشق همه بهانه از توست
در این مدت این همه اتفاق های سیاسی و غیر سیاسی افتاد که من در مورد هیچ کدومشون ننوشتم......اما موضوعی که باعث شد امروز این جا بنویسم فرق می کنه.......امروز این جا نوشتم که تاریخش یادم نره..
چند وقت پیش بالاخره به ستیا رسما گفتم که دوستش دارم.....اما همان طور که حدس می زدم رابطه ی ما دیری نپایید و امروز به من گفت که از حضور در چنین رابطه ای خسته است...از من دیگه خوشش نمیاد و بهتره دیگه همدیگرو نبینیم و صحبت نکنیم.......من قبل از این که این رو بگه پیش بینی چنین روزی رو می کردم...چون دختری مثل اون حاضر نیست در یک رابطه ی طولانی بمونه....البته خرده ای نمی گیرم...چون شرط عقل همینه.....و من اون قدر اونو دوست دارم که اگر چنین چیزی رو بخواد بپذیرم...هرچند برام خیلی سخته...
زهر از قبل تو نوش دارو فحش از دهن تو طیبات است
بنابراین تصمیم گرفتم که این جا رو به روز کنم تا این روز یادم نره....البته به احتمال زیاد حرف هایی که دوست داشتم به ستیا بگم و دیگه نمی گم رو هم این جا خواهم نوشت....ضمنا اصلا از این که سال ها به پای این عشق ماندم ...ناراحت نیستم بلکه خوشحالم هستم....حتی اگه عاقبتی بدتر از این داشته باشه....
از هر دری سخنی:
۱) اگر دیدین مطلب آب دوغ خیاری هست... به بزرگی خودتون ببخشید
۲) یادم نرفته در جامعه چه خبره... به زودی می نویسم.....
۳) فکر کنم موضوع چیزی نباشه که به من گفت...چون روز اخر گفت که برای ادامه ی کار... اگه وقت کنه حتما میاد..
۴) فکر می کنم که قابل درک باشه...ناراحتم![]()
![]()
۵) اینم برای دلم.![]()
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 12:24 توسط لجباز | لينك به مطلب |
آتش سبز
اگر نوشته های قبلی مرا خوانده باشید، حتما متوجه شدید که به نظر من یکی از مشکلات بسیار بزرگی که جامعه ی ما با آن درگیر است ، این مساله است که تقریبا تمامی امکانات کشور در تهران متمرکز شده و برخلاف شعار های موجود هرگز سعی در بر طرف کردن این مشکل نشده است....یکی از مسایلی که این مشکل به وجود می آورد این است که بچه هایی در سن من و مخصوصا نسل بعد از من از جامعه ی ایران و آداب و رسوم جاهای مختلف و حکایت ها، غذاها و... چیزی نخواهند دانست و با تبلیغاتی که راجع به بی فرهنگ بودن! بیشتر مناطق انجام می شود، احتمالا حتی علاقه ای هم به دانستن آن ها ندارند...
دلیل نوشتن مطلب بالا فیلم "آتش سبز" بود......فیلمی که به تازگی اکران شده و احتمالا با فروش پایینی از پرده پایین خواهد آمد. داستان این فیلم به طور خلاصه روایت افسانه ی سنگ صبور است و در هرشب یک داستان(مثل هزار و یک شب) خوانده می شود. از قضا این داستان ها حکایت هایی مربوط به کرمان هستند......... حکایت "کرم هفتواد"، "ترکان خاتون"(که زمانی حاکم کرمان بوده)،"مشتاق"، "فاجعه ی کور کردن مردم کرمان" و سه حکایت دیگر،که دقیق یادم نیست، حکایت های این هفت شب هستند. جالب این که بیشتر منتقدان به دلایلی غیر از سینما که مجال بحث نیست به مخالفت با این فیلم پرداخته اند و آن را فیلم سختی که مردم نمی فهمند بیان کرده اند.......من چون از سینما سر در نمی آورم نمی توانم در باره ی تصویر برداری و صدا گذاری و دیگر مطالب چیزی بگویم.(فقط می دانم در بعضی از این موارد جایزه گرفته است.) اما در مورد متن فیلم، به اندازه ی سواد خودم، می دانم که گرچه در ظاهر مشکل است(چون ذهن بیشتر ما به فیلم هایی که داستان سر راست است و نیازی به فکر ندارد عادت کرده است) اما واقعا با کمی دقت و کمی سواد و اطلاعات از پیش، به راحتی می توان قصه را فهمید و لذت برد..
دنیای امروز ما دنیای آدم های متوسط است.... به عنوان مثال سطح رییس جمهورهای کشورهای دنیا را با گذشته مقایسه کنید...این است که کسانی با سطح پایین اطلاعات و با بی سوادی مطلق می آیند و منتقد و .... می شوند.............مطمئنا یکی از دلایلی که منتقدان این فیلم را سخت دانسته اند عدم آشنایی با این حکایات بوده است.......مثلا وقتی منتقدی "مشتاق" را نمی شناسد یا این قدر تاریخ نمی داند که "ترکان خاتون" را بشناسد.....اصلا نمی داند هفتواد چیست و... نمی تواند این فیلم را بفهمد و در نقد! خویش فیلم را می نوازد!!!......آن را سخت می خواند و به جای این که ندانسته های خویش را به دانسته تبدیل کند بر ندانستن پافشاری کرده و دلیل می آورد که چرا نباید بداند!!!!!!!!!!!
وقتی تمام منتقدین ما از تهران فراتر نرفته اند و به دلیلی سواد لازم را هم ندارند ...نتیجه این می شود که اگر حکایت ها مربوط به شهر دیگری بود نفهمند و فیلم را بد بخوانند ....از عامه چه انتظاری می شود داشت؟؟؟!!!.......نباید یادمان برود تبلیغ اثر مهمی در جهت دهی افراد دارد.......در حالی که فکر می کنم هر کودکی که در کرمان زندگی کرده باشد دست کم یک بار گوشش به این موارد آشنا شده.....
این مطلب درباره ی کرمان نیست....بقیه ی ایران نیز به همان گونه... یادم می آید در جایی از خجالتی بودن یکی از دوستانم می گفتم ...شخصی پرسید: ""کجاییه؟ "" ...وقتی در پاسخ شیراز را شنید با تلخ خندی گفت: ""دهاتیه دیگه"".............
امیدوارم عمق فاجعه رامتوجه شده باشید...
از هر دری سخنی:
1) دلم نمی خواد مثل بعضی آدم های کج فهم مرا به ناسیونالیسم متهم کنید در حالی که مفهوم اصلی را برداشت نکردین....
2) هنوز دفاع نکردم....باورتون میشه!!!
3) به نظرم حتما این فیلم "آتش سبز" رو ببینید...البته نه برای تفریح و با چیپس و پفک...... قبلش یه کمی هم مطالعه کنید که مثل بعضی، از سخت بودن فیلم ننالید..وقتی سرچ کنید خیلی چیزها گیرتون میاد.
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 12:56 توسط لجباز | لينك به مطلب |
هیچ وقت شده که به یک عکس نگاه کنید و از فضای اون عکس لذت ببرید و به عکاسش آفرین بگید.....
یک عکس دیدم که در آن دختری موهایش بلندش را در هوا می چرخاند....نه موهایش حالت خاصی داشت...نه قیافه اش خاص بود.....اما عکس به دل می نشست.................
بعد از دیدن عکس به خودم گفتم آدمی هم همین طور است ....گاهی یکی را می بیند که هیچ چیز خاصی نیست، اما به دل می نشیند.
......
از هر دری سخنی:
1) بعد از مدت ها ، ستیا را دیدم......تغییری نکرده بود.....کمی گپ زدیم......یک کم آلمانی یاد گرفتیم.
2)یک شعر زیبا:
چهره ات زیباست
درونت زیباست
هر بار کسی را می بینم
به یاد تو عاشقش می شوم.
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 11:12 توسط لجباز | لينك به مطلب |
پایان یک زندگی
چند روزه که دائما در حال مرورم :
اول تلفن زنگ خورد..بعد هم صدای گریه اومد...هق هق های گریه در خانه ...دختری که سعی می کرد خودش رو کنترل کنه...پسری که هیچ نمی خورد...عروسی که سردر گم بود. نه ناراحت و نه خوشحال.و خواهران و مادری برای دلداری.
عید رو به مسافرت رفتن و برگشتن....صبح رفت و به زمین هاش سر زد (تو بخوان در هر دو بار رفت برای خداحافظی) شب خوابید و صبح مرد...به همین راحتی....هیچ نفهمید.
خوابش نمی برد ....شب بارها بهش سر زد ... تا خوابید اتفاق افتاد....چقدر این خواب ها برای آدم گران تمام می شود....
سنگینی این روزها رو روی شانه هاشان حس می کنم.دلم برای همه شان غمگین است....برای دختری که بچگی را با استرس طی کرد...پسری که نوجوانی را با ترس به جوانی رساند و برای مادری که .........
مطمئنم که اگر روح می توانست حرف بزند می گفت:
قلبمو به دست تو سپردم چه عاشقانه مردم![]()
یادمان باشد که صبح پنج شنبه ۱۵ فروردین ساعت ۷.۳۰ صبح برای ۳ نفر اتفاقی افتاد که این تاریخ رو برایشان ابدی می کنه.......با خاطره ای تلخ...بسیار تلخ.............
از هر دری سخنی:
این اتفاق شما رو متاثر نخواهد کرد....فقط بدونید در اون تاریخ یک زندگی تمام شد....همین
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 0:59 توسط لجباز | لينك به مطلب |
ترانه های محلی
همیشه پیش خود ....فکر می کردم چرا در ترانه های محلی اگر وصف زیبایی یار باشد ...این دلبران بیشتر به مناطق خاصی از ایران تعلق دارند...مگر در جاهای دیگر زیبارو وجود نداشته؟؟!!(حتی یک نفر!)...........
به این نتیجه رسیده ام که عشق به وجود می آید و کاری به کار زیبایی و زشتی نداشته و ندارد (و نخواهد داشت) .......در زمان قدیم که ارتباط محدودتر بود آدمی عاشق می شد و اکنون هم می شود.......اما عاشق چه کسی؟
همه ی ما در زندگی کسانی را دیده ایم که از آن ها خوشمان آمده ................ به بعضی واقعا علاقه مند شده ایم.................... ولی ما چگونه به این افراد برخورده ایم؟....آیا غیر از این است که کاملا اتفاقی..........یعنی ممکن بود در زمانی... در جای دیگری قرار بگیریم ........کسانی دیگر را ببینیم و از کسی دیگر خوشمان بیاید.............منظور این است که هیچ برنامه ای برای این که عاشق کسی بشویم نداشته ایم....یعنی نگفته ایم که من حتما باید عاشق آقا یا خانم ایکس بشوم(حتی کسانی که با انگیزه کلاه برداری عاشق می شوند هم دست کم یک بار آشنایی برایشان معنی دیگری داشته است )............آیا کسی که از او خوشمان آمده واقعا همه ی آن شرایطی را که قبلا در ذهن داشته ایم دارا بوده؟؟!!!.........................به نظر من پاسخ تمامی این سوالات نه است...
اما چرا این ها را گفتم....و چه ارتباطی بین این دو موضوع بود؟....
همه ی ما می دانیم که ارتباط در زمان قدیم محدود بود...هم ارتباط بین دختران و پسران(اگرچه اعتقاد دارم به این وضعی که نشان می دهند ...فاجعه نبوده......مثال های فراوانی هم موجودند)... و هم ارتباط بین اقوام گوناگون..چنانچه ممکن بود کسی سال ها زندگی کند و به ندرت از مکان زندگی خود خارج شده باشد..........................در چنین شرایطی آدمی تنها افرادی را می دید که در محل زندگی اش بوده اند و با شکل و قیافه ی آن ها خو می گرفت و عادت می کرد....و می دانیم همیشه در هر جامعه ای افرادی زیباتر از دیگران وجود دارند...بنابراین وی هر چه قدر هم که اطرافیان از نعمت زیبایی بی بهره بوده اند از یک نفر بیشتر خوشش می آمد......علاوه بر این باید کمبود رابطه را به موضوع افزود که باعث می شد افراد سریعتر دلباخته شوند.............نمونه ی زیبای این قضیه داستان معروف "خاله سوسکه" است....مسلما دلیل پر طرفدار بودن خاله سوسکه زیبایی او نیست بلکه تنها دختر شهر بودن دلیل موجه تری است.....که با وجود زیاد زیبا نبودن ..دارای دلباختگان بی شماری است.
با توجه به موضوعاتی که گفته شد ..می بینیم همیشه دلیلی برای ترانه سرایی برای زیبارویی معشوق وجود داشته........پس این فرض که خوشگل ها به جای خاصی تعلق دارند ...غلط است..................
اما چرا بیشتر ترانه های محلی ما به جاهای خاصی تعلق دارد؟؟؟................................به یک دلیل بسیار ساده..................روی ترانه های محلی بقیه ی مناطق کار نشده ......می بینیم که امروز روی موسیقی و ترانه های سیستان کار می کنند و ترانه های سیستانی می شنویم...یعنی وجود دارد....ترانه های یک محل یعنی آداب و رسوم یک منطقه...یعنی تاریخ یک دیار ...یعنی مردم یک نقطه از ایران و افکارشان..........به نظر من با دقت در ترانه های محلی می توان شناخت خوبی از سرگذشت و فرهنگ مردم به دست آورد...
این هم تکه ای از یک ترانه که به تازگی پیدا کرده ام...می بینیم که به سادگی می توان به روحیه ای که در بعضی مناطق وجود داشته که طبق آن دختر مورد علاقه شان را در صورت مخالفت دیگران با ازدواجشان می ربودند (البته علاقه دو طرفه بوده) پی برد....
جونمو نثار کردم قربون یار کردم
لیلی سوار ترکم ترک دیار کردم
اما به دلیل این که بعضی مناطق در ایران فراموش شده اند و به هیچ عنوان و در هیچ زمینه ای به آن ها رسیدگی نمی شود در این زمینه هم عقب افتاده اند......این فراموش شدگی تنها به دلیل غفلت دولت ها نیست(اگرچه عامل اصلی است)و به مردمان دیگر مناطق نیز مربوط است..... ما اگر کشوری آباد می خواهیم که اتحاد در آن برقرار باشد باید به این مناطق رسیدگی کنیم.....این جاها که کم هم نیستند متاسفانه در نظر بیشتر مردم هم فراموش شده اند و اگر بشنوند که به فلان جا رسیدگی می شود اعتراض می کنند که برای چه به آن جا بیشتر و به ما کمتر....در حالی که به تفاوت زمین تا آسمان این مناطق با محل سکونتشان فکر نمی کنند..................
از هر دری سخنی:
۱) شما رو به خدا هر چی می بینین یا می شنوین باور نکنین ...یکیش سریال مزخرف "شهریار"...
هرکه ندونه فکر میکنه اون شعرها در مدح رضا شاه و شاه و فرح و ولیعهد و خمینی و..... را عمش گفته...........ضمنا من قرابت فکری بین میرزاده عشقی و عارف و ایرج میرزا و این بنده خدا نمیبینم که شدن یار غار همدیگه...........که شهریار با ایرج جان و عشقی جان و...... صداشون کنه................و این که میرزاده عشقی توسط دو نفر آدم در گرگ و میش صبح جلوی خانه اش ترور شد نه اون جوری که نشون دادن...........................تحریف های فیلم این قدر هست که خودش کتاب بشه
۲) باور بفرمایید هرکسی فکر کنه و اندیشه داشته باشه روشن فکر نیست...میتونه کوته فکر هم باشه.
۳)"یوگسلاوی رو میبین؟؟.............با این وضع چندین سال آینده خودمون رو ببینین..
۴)پایان نامه مونده...اگه برای خودتون دعا می کنین..ما رو هم فراموش نکنین..
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 3:37 توسط لجباز | لينك به مطلب |
انگار مسیری که" من" و" روزگار" برای حرکت انتخاب کردیم کاملا در خلاف جهت هم قرار دارن........فقط گه گاه "ستیا" چوبی لای چرخ حرکت روزگار میذاره ....اما چرخ بیدی نیست که با این بادها بلرزه...........
چو با منی...در یمنی..پیش منی
چو بی منی...پیش منی...در یمنی
..........................................................................
نقل است که:
آغا محمد خان(که یاد آوری نامش دست کم برای کرمانی ها همیشه با نفرین همراه است ) در نصیحتی به فتحعلی خان میگه : "اگر می خواهی راحت حکومت کنی سعی کن مردم همیشه گرسنه و بی سواد بمونن".........
به نظر من این مهم ترین نکته در حکومت های دنیای امروز است...........روزگار ما روزگاری است که این حرف به طریقی هوشمندانه مبنای عمل قرار گرفته.........................................امروزه مردم دنیا شامل ۲ دسته کلی اند: گروهی گرسنه به معنای واقعی کلمه و گروهی گرسنه به دلیل تبلیغات فراوانی که برای انواع و اقسام چیز ها میشود.......این تقسیم بندی همه ی طبقات جامعه را در بر می گیرد ............هر یک به نوعی...
اما مهم تر: بی سوادی است که در تمامی مردم دنیا ریشه دوانده ....بر خلاف اینکه مدارک تحصیلی افراد جامعه نسبت به گذشته بالاتر است ....اما سواد واقعی وجود ندارد....هریک از ما نیز با این شرایطی که الان داریم اگر در زمان های گذشته می زیستیم ...نمیتوانستیم به این جایگاه برسیم.......
این جاست که سطح مدارک افراد جامعه بالا می رود اما سطح فرهنگ..خیر.....یعنی افراد به دانشگاه های مختلف سرازیر می شوند....بیرون می آیند....در حالیکه نه علمشان فزون شده و نه فرهنگشان....
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 14:6 توسط لجباز | لينك به مطلب |
راه ما...راه آزادی؟؟؟؟!!!!!
در همین فکرها بودم که چند روز پیش روزنامه ی "اعتماد ملی" گزارشی در مورد محرومیت بسیار.. بسیار شدید در جنوب استان کرمان چاپ کرده بود....... به دلیل رگ کرمانی بودن! یا شاید انسان دوستی! خیلی ناراحت شدم......البته من از قبل می دانستم که در کرمان چنین جاهایی وجود دارد ولی هیچ گاه ندیده بودم و به راستی که "شنیدن کی بود مانند دیدن".....(البته از شما چه پنهان من به غیر از چند شهر معروف کرمان بقیه را ندیدم..)........
باری هدف نه گفتن تفاوت این جا و آن جا بود و نه محرومیت ها که پر واضحند.....هدف من این بود که به ذکر فراموش شدگانی مثل جنوب کرمان بپردازم و اثرات آن روی بافت اجتماعی.....کسانی که خشکسالی اندک سرمایه ی زندگی شان را گرفت و هم اکنون راهی ندارند جز رنج کشیدن.....جایی که نه معلمی بیاید...نه بهداشت یار و نه حتی کمیته امداد (که البته موقع انتخاب حتی با پای پیاده هم به این مناطق سزکشی می کنند)......جایی برای فرهنگ خالی می ماند؟؟؟!!!!
"سعیدی سیرجانی" در کتابی از "هند" نوشته بود و وضع به ظاهر عجیب آن برای بقیه دنیا...اضافه کرده بود که برای "هند" بهترین راه برای رسیدن به دموکراسی همین راهی است که طی می شود تا کم کم فاصله ی فقیر و غنی کم گردد و به بافت اجتماعی نفوذ کند تا بتوان به دموکراسی واقعی دست یافت...............اگر "هند" را ول کنیم و به "ایران" خودمان بر گردیم به معنی این سخن پی می بریم...جایی که به بدترین شکل ممکن شکاف طبقات وجود دارد....جایی که شهرهایی در ناز و نعمت (نسبی) غوطه ورند و مراکز استانی که برای ساخت بیمارستان بودجه ندارند(چون قدرت مندان این مناطق را فراموش کرده اند ....و جالب تر این که اگر برای این شهر ها کسی بخواهد کاری انجام دهد مردم شهرهایی مثل" تهران " و ... از تبعیض فراوان سخن می گویند گویی همه در شهر های بزرگ زاده شده اند!!......نکته ی بدتر برخورد تحقیر آمیزی است که با ساکنان شهرهای کوچک تر دارند(چه برسد به جاهای خیلی محروم مثل جنوب کرمان))....................................مسلما در چنین جامعه ای دموکراسی دست نیافتنی است چون مردم بسیار زیادی با وضع اقتصادی بد و به تبع آن با فقر شدید فرهنگی وجود دارد که به راحتی بازیچه و آلت دست قرار می گیرند.....از طرف دیگر مردم بقیه مناطق هم با فرهنگ صحیح رشد نکرده اند.....
در چنین جامعه ای است که "نوکیسه گان" بدون داشتن فرهنگ لازم به قدرت می رسند تا عقده های کودکی خود را بگشایند.......در چنین جامعه ای است که مردم مناطق فراموش شده از رنج فراوان دچار عقده می شوند و بسیاری روانی........که حتی هنگام ارایه آمار های بهزیستی هم به حساب نمی آیند....که بعضی هنوز هم شناسنامه ندارند و جالب که بدون شناسنامه رای هم می دهند!!!.....
این جامعه با داشتن این دو دسته ی اکثریت ..توانایی رسیدن به دموکراسی را (به سرعت) می تواند داشته باشد؟؟؟!!!....اگر برنامه هایمان درست بود هنوز راه درازی در پیش بود حال که برنامه ها هم غلط است."تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل".....
از هر دری سخنی:
۱)خیلی حرف ها موند که نمیدونم چرا دلم نمیخواد بزنم....
ضمنا نوشته ها مربوط به دوره ی تاریخی خاصی از ایران نیست بلکه سیر یک روند است که متاسفانه هنوز هم ادامه داره..لطفا بدون نگاه سیاسی بخونید....
۲)اگر کمی از پول "امام رضا" رو به شهرهای دیگه میدادن ..میدونین چقدر وضع این شهر ها فرق می کرد؟!
۳)دلم میخواد از مرحومان "افضلی پور " و همسرش "فاخره صبا" که در اوج محرومیت کرمان در این شهر دانشگاه ساختن و انقلاب اقتصادی و فرهنگی برای این شهر و استان و استان های اطراف به وجود آوردن (در حالیکه هیچ کدام کرمانی نبودن) اسم ببرم....چون معمولا در جاهایی مثل ایران مناطق فراموش شده ..فراموش شده باقی میمونن.البته مسلما در بقیه شهرها هم این گونه انسان ها وجود دارن ولی متاسفانه من نمیشناسم که از این بزرگان یادی کنم.......اگر میشناسین به منم معرفی کنین...
۴)دعا کنین این پایان نامه ی من به خیر و خوشی تا سال دیگه تموم بشه.
۵)اینم برای "ستیا" خانم که بعد از مدت ها دوباره دلش هوای من رو کرده!!!!:
... دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی...
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 0:22 توسط لجباز | لينك به مطلب |
گلی بستون و بو کن!
در نظر بگیرید که مستخدمی در خانه دارید و هر روز به او گوشزد می کنید که کتابتان را روی میز قرار دهد..اما وی هر روز آن را جایی دیگر می گذارد...پس از چندی دیگر شما هم خودتان را خسته نمی کنید و خودتان کتاب را روی میز می گذارید..................دموکراسی در کشورهایی که داعیه آن را دارند به این گونه است..یعنی شما هرچه دلتان می خواهد بر زبان می آورید اما کسی نیست که به این صحبت ها گوش دهد...از طرف دیگر مردم را به گونه ای بار آورده اند که تحلیل های سیاسی به شدت افتضاحی دارند و کاملا تحت تاثیر تبلیغات هستند....کاری که امروزه در ایران نیز در حال شکل گیری است...
یکی از مسایلی که به تثبیت حکومت ها کمک فراوانی می کند داشتن قدرت نظامی است..و مهم ترین آن در دنیای امروز داشتن انرژی هسته ای است....
مسلما کشوری که دارای این انرژی باشد و به تبع آن بتواند به بمب های اتمی دست پیدا کند نقش مهمی را در معادلات بین المللی بازی خواهد کرد و در کشورهایی مثل ایران یا هند که از قدرت کمتری برخوردارند می تواند به گرفتن امتیاز هایی از کشورهای مهم تر کمک کند..
با دست یابی ایران به انرژی هسته ای قدرت حکومت به طور بی سابقه ای افزایش خواهد یافت ..اما این افزایش قدرت دو آینده را برای ما..... که ملت ایران حساب می شویم .....رقم خواهد زد:
پیش بینی اول این است که در ایران نیز مانند سایر کشور ها با افزایش قدرت و به تبع آن تثبیت حکومت آزادی های اجتماعی و سیاسی افزایش یابند ..چون این آزادی ها دیگر نمی توانند تهدیدی برای حکومت به شمار روند و به سان کودکانی می مانند که سر به شورش گذاشته اند مثل بسیاری از احزاب که در کشورهای اروپایی و آمریکا و کانادا تنها مخالفت می کنند اما هیچ گاه تهدیدی برای قدرت ان جامعه حساب نمی شوند...
اما از آن جا که ایران مخالفانی قدرتمند دارد ممکن است دستیابی به این انرژی مانند اهرمی بر سر مخالفان فرود آید و همین اندک آزادی نیز از مردم سلب گردد...
از هر دری سخنی:
۱)هفته نامه شهروند امروز مصاحبه کوتاهی با "ایرج جمشیدی" چاپ نموده....این آقا همان کسی است که در جریان مساله ی ترور ولیعهد در سال ۵۲ با لو دادن مساله به ساواک باعث دستگیری گروه و در نهایت اعدام "گل سرخی" و "دانشیان" شد...جالب است که این آقا علاوه بر انکه این موضوع واضح را منکر شده..ادعایی مطرح کرده مبنی بر اینکه فکر این کار در یک جلسه حشیش کشی!!!! مطرح شد و نقشه ی کار وقتی کشیده شد که هیچ کدام از اعضا در حالت عادی نبودند!!!!!!...............ضمنا شخصی مثل "عباس سماکار" را فقط در حالت نامتعادل دارای شعور سیاسی می داند...
اگر حرف این آقا را بپذیریم به نظر شما این افراد هیچ گاه به حالت عادی بازنگشتند تا ببینند در آن حال چه فکری کرده بودند؟!!؟؟!!؟؟!!؟؟
۲)به نظر شما با سهمیه بندی بنزین تفاوتی در ترافیک به وجود اومده.؟؟؟؟؟؟...........من که زمان رسیدن به خونه ام تفاوتی نکرده....
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386 16:48 توسط لجباز | لينك به مطلب |
فرهنگ و اقتصاد کارگری
سخن بسیار مهم این که امروزه در جامعه ما دو دسته کارگر وجود دارد که منافع این دو گروه کاملا متفاوت با یکدیگر است......اگر شما با استان هایی که در آن ها کارخانه های مهم وجود دارد آشنا باشید بهتر متوجه این صحبت می شوید........امروز در این استان ها طبقه ای از کارگران وجود دارند که من به آن ها لقب اشرافیت کارگری می دهم.....این دسته از کارگران که در صنایع مهم مشغول به کارند از حقوق و مزایای بسیار عالی بر خوردارند به طوریکه به عنوان مثال شخصی با ۱۰ سال سابقه کار و مدرک پنجم ابتدایی با روزی ۸ ساعت کار روزانه (یا شبانه) حقوقی برابر با یک میلیون تومان در یافت می کند............................................................واضح است که این گونه کارگران مخالف حرکت های سندیکا های کارگری اند....چون منافع این گروه کارگران با منافع کارگران کم در آمد و روزمزد در تضاد است و حتی این دسته از کارگران به کار گران دیگر به چشم کارگران طفیلی نگاه کرده و هنگام مخاطب قرار دادن آن ها با لحنی بی ادبانه سخن می گویند..........................این مساله در مورد کارگران ساختمانی ماهر(اوستا(استاد)) نیز صادق است....و به نظر من باید حتما مورد توجه فعالان کارگری قرار بگیرد..
اما مساله دیگر به فرهنگ کارگری مرتبط است...روزگاری تصور می شد که کارگران به دلیل سطح پایین سواد این فرهنگ را دارند ولی امروزه که کارگران جوان نیز دارای مدرک کاردانی هستند باز هم این مشکل به چشم می خورد....این فرهنگ آن قدر قدرتمند است که خواسته یا نا خواسته بعد از مدتی جزیی از خصوصیت کارگران می شود......................................نگاه کارگران به زنان...اجتماع....مسایل جنسی ...کارفرما..و حتی زندگی نگاهی است مخرب(به نظر من)..
بنده به دلیل رشته تحصیلی ام با کارگران زیادی ارتباط دارم......بسیاری از این ها(در هر دو نوع کارگران) رعایت بهداشت در مسایل جنسی را سوسول بازی دانسته....احترام به خانم دکتر( که هر هفته این ها را معاینه می کند) را مایه ننگ می دانند.....در موقع لزوم بسیار زیرآب زن هستند......اگر لحظه ای غافل شوید از زیر کار در رفته....و بدتر از همه علاقه عجیبی به مواد مخدر دارند..و مسایل دیگر.
کارگران عموما درآمد متوسطی دارند...(چون طبقه ی اشراف بیش از ۱۵٪ از کارگران را تشکیل نمی دهند)..اما همین کارگران باید حتما در هفته چند بار به مصرف مواد مخدر بپردازند..یا اگر به این کار علاقه ندارند شبی را در آغوش کسی غیر از همسر خود سپری کنند و با افتخار آن را برای همکاران خود تعریف کنند!!!..
بنده با اطمینان می گویم که در صد کمی از کارگران درآمد کمی دارند ..بیشتر آن ها درآمد هایی دارند که بتوان با آن زندگی را گذراند اما چون فرهنگ مناسبی ندارند این پول هدر می رود.....این مساله در مورد کارگران ساختمانی بیشتر صدق می کند که بعد از هر کار تا پولشان تمام نشود کار جدیدی شروع نمی کنند.....................................
پاسخ مساله ی فرهنگی به این شکل داده می شود که این ها آموزش ندیده اند...من هم قبول دارم...اما آیا بهتر نیست در کنار درخواست حقوق بیشتر برای کارگران به آن ها کمی هم اصول صحیح فرهنگی را آموزش داد و حتی در مواردی آن ها را مجبور به انجام کاری کرد؟؟ْْْْ!!!...مطمئنا تحصیل در زمینه فرهنگ کارگران تاثیر بسیار کمی گذاشته است.........واقعا اگر حقوق کارگر بالا رود با این فرهنگ در حال او تاثیر می گذارد؟؟؟؟!!!!!........
.اتفاقا به نظر من تا زمانی که در حال بازسازی فرهنگ کارگران هستیم باید از لحاظ مالی آن ها را به خود وابسته کنیم تا هر کس که به بازسازی خود پرداخت حقوق بیشتری بگیرد..البته وابستگی به این معنی که حقوق کمی بدهیم و زندگی سختی داشته باشند نیست بلکه حقوق کافی(نه زیاد) بدهیم تا نتواند آن پول را هدر دهد و هنگامی که فرهنگ مناسب را یافت حقوق را بیشتر کنیم..
شاید پرسیده شود فرهنگ مناسب چیست؟؟؟!!!....................................کار کردن خوب و از زیر کار در نرفتن........نگاه صحیح به اقتصاد و برنامه ریزی برای استفاده از پول.............نگاه به زنان......و....جزیی از این مواردند.
از هر دری سخنی:
۱)در این زمینه هنوز صحبت هایی وجود دارد ولی برای جلو گیری از طولانی شدن بحث ننوشتم.
۲)باور کنید اسم این بیچاره همیشه خلیج فارس هست..نه خلیج همیشه فارس..
۳)آزالیا جان اگر اینجا رو میخونی بدون که وبلاگ شما باز نمیشه!!!
۴)فکر می کنم سر وسامان دادن به کارگران روز مزد کنار خیابان به راحتی انجام پذیر است...تا بتوان برنامه های فرهنگی را روی آن ها اجرا کرد..
۵)به مناسبت ۳۰ تیر:
دل بود کز پی دل از کین دریده می شد سر بود کز پی سر از تن بریده میشد
تن بود کز پی تن در خون کشیده می شد باز از میان مردم هرجا شنیده می شد
از جان خود گذشتیم با خون خود نوشتیم یا مرگ یا مصدق یا مرگ یا مصدق
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386 3:53 توسط لجباز | لينك به مطلب |